۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

باز هم تکرار

همیشه خودم رو بررسی می کنم
همیشه رفتارهای خودم رو کندوکاو می کنم
تا بفهمم که واقعا کی هستم
تا بتونم اون کسی که می خوام باشم

دردی دارم که مدت هاست با منه
شاید الان بیش از 10 سال می شه

در هر لحظه از این ده سال
یک آدم توی زندگی من جای خاصی داشته
همیشه چشمم دنبالش بوده
همیشه حواسم به اون پرت بوده
رفتار نا معقولی با اون داشتم
و از همه جالب تر
اون شخص خیلی راحت جاش رو به کس دیگه ای میده

وقتی هشت ماه پیش دیدمش
خیلی سریع شد شخصیت اصلی ذهن من
توی خواب
توی بیداری
وقتی که راه می رفتم
توی تمام خیابون ها
همیشه و همیشه
دنبالش می گشتم
تا این که یک روز پیداش کردم
با اون دوست شدم
اسم احساسم رو گذاشتم عشق
اما بعد از مدتی...

وقتی احساس کردم
کسی که می خوام نیست
رفتارش اون طوری که می خوام نیست
و از همه مهمتر
وقتی که فهمیدم دوستم نداره
دعوای داخل ذهنم شروع شد

اما مسئله ی جالب اینه که
کسی که مدت ها با فکرش کلنجار می رفتم
بعد از این که رفت به مسافرت
و برای دو هفته ازش خبری نشد
جاش رو داد به یک نفر دیگه

حالا سوال اصلی این جاست
آیا اسم این احساس جدیدم رو باید عشق بگذارم؟
یا این هم مثل احساس قبلی به زودی خاموش می شه
و جای خودش رو به کس دیگه ای می ده؟

شاید راه حل اینه
دست از فکر کردن بکشم
دست از عمل کردن بکشم
دست از همه چی بکشم
و بمونم
من و
شب و تنهایی

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

تکرار

درست چهار ماه پیش بود
یه شبی مثل امشب
حالم گرفته بود
تنها بودم
می خواستم با کسی حرف بزنم

و اون موقع
یک نفر رو پیدا کردم
که با اون حرف زدم
که با اون درد دل کردم
و اون شد نزدیک ترین دوستم
و عزیزترین کسم توی زندگی

اما غافل بودم
از این که شاید
من برای اون بی معنی باشم
یکی باشم مثل بقیه
یکی برای وقت پر کردن

مدت ها طول کشید
مدت ها سختی کشیدم
تا این حرف رو قبول کردم

و برگشتم
به همون تنهایی خودم
و این بار
دیگه سراغ کسی نمی رم
من هستم و
شب و تنهایی

راز؟

احساس می کنم که آدم راز نگهداری نیستم
رازهای خودم رو زود به بقیه می گم
اما رازهای بقیه رو...

شاید دوست ندارم که برای بقیه یک معما باشم
از حل کردن معماهای وجودی بقیه ی آدم ها خسته شدم
معماهایی که در مثبت و منفی بودن جوابشون هم شک دارم
معمایی که برای چندین ماه فکرم رو مشغول کرده

هر چند شب یک بار
من رو ناراحت می کنه
من رو تنها می کنه

نمی دونم
که ناراحتی و تنهایی باعث می شه که فکر این معما به سرم برگرده
یا فکر این معماست که من رو ناراحت و تنها می کنه

فقط این رو می دونم
که وقتی اینها به هم گره می خورند
شب و تنهایی...

سر آغاز

دلم گرفته
مثل خیلی از شب های دیگه
و مثل همیشه
کسی رو ندارم که با اون حرف بزنم

پس می نویسم
همه ی حرف های دلم رو

شاید کسی بخونه
شاید نخونه
مهم اینه که
این حرف ها توی دل من نمونند

از همین امشب شروع می کنم!