۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

بی وفایی

روزگار بی وفاییه
نمی شه کارش کرد دیگه
نیومدیم این دنیا که خوش بگذرونیم و بریم

حالم بده
می دونی که حالم بده
می دونی که تعادل روحی ندارم
می دونی که اعصابم خیلی زود بهم می ریزه

پس چرا دوباره اومدی و اذیتم کردی؟
مگه نگفته بودی که برات هیچ اهمیتی ندارم
مگه نگفتی که دوستیمون تا آخر سال قبل تموم می شه
مگه نگفتی از در می ری بیرون و دیگه پشت سرت رو هم نگاه نمی کنی
مگه نگفتی دوستیت با سعید و امیر کم می شه
پس چی شد؟

مگه من دوباره از تو چیزی خواستم؟
مگه من دوباره اومدم پیشت؟
مگه من دوباره چت کردن رو شروع کردم؟

چرا اومدی و من رو اذیت کردی و رفتی؟

چقدر من هوای اون سعید نا مرد رو داشتم
چقدر جلوی مرتاح ازش تعریف کردم
گفتم بابا سعید پسر خوبیه
این قدر نپیچونش
خوب اون هم با ما بیاد بیرون اشکالی نداره
این جوابمه؟
هم تو می دونی و هم سعید خوب می دونه
که چقدر به دوستی شما دو تا حسودی می کنم
خوب نا مردا
حداقل جلوی من با هم دیگه لاس نزنین
جلوی من دست به یکی نکنین
جلوی روم مسخره ام نکنین

دیگه نمی خوام ببینمت

همین!

باز هم من موندم و
شب و تنهایی

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

خواسته ها

من
دنبال یک رابطه ی جدی بودم
براش زحمت کشیدم
براش وقت گذاشتم
براش فکر کردم
براش خندیدم
براش غصه خوردم
براش گریه کردم

اما تو
دنبال یکی بودی که
وقتی بی کاری
وقتی حوصله ات سر رفته
بشینی باهاش حرف بزنی
باهاش چرت و پرت بگی و بخندی
و هر وقت دیگه حوصله اش رو نداشتی
هر چی از دهنت در بیاد بهش بگی
و اون رو از خودت برونی

نه من به درد تو می خورم
نه تو به درد من می خوری

تو باید بری با همون دو تا
هر وقت خواستی بری پیششون
هر وقت خواستی باهاشون چت کنی
هر وقت هم نخواستی فراموششون کنی

من و تو به درد هم نمی خوریم
دوست دارم خودم باشم و خودم
و درد دل کنم
با شب و تنهایی

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

دیوانه

فکر کنم دیوانه شدم
شاید هم عاشق شدم

کار هر روزم شده
که حسرت بخورم
حسرت نداشتن
حسرت دوست داشته نشدن

خیلی سخته
که عاشق باشی
و بدونی
که به عشقت نخواهی رسید
به خاطر اشتباهاتی که کردی
چون خودت خرابش کردی

شاید هم واقعا دوستم نداره
نمی دونم
چه چیز واقعیت داره
و چه چیز توهم خود منه
تنها چیزی که می دونم
اینه که عاشقم

هیچ کلمه ی دیگه ای احساستم رو توصیف نمی کنه
شاید هم مجنونم
چون عاشق و دیوانه ام

چه فایده از گفتن این حرف ها
وقتی که امیدی ندارم
به جدایی از
شب و تنهایی

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

صداقت

سال هاست که سنگ صداقت به سینه می زنم
و به این افتخار می کنم
که همیشه با صداقت با آدم ها رفتار کردم
اما...

دنیا بر اساس صداقت نمی چرخه
امروز یاد گرفتم که برای زندگی
بیشتر از صداقت
باید سیاست داشت

عشق و سیاست؟!
تا چندی پیش به این حرف می خندیدم

باید سیاست داشت
تا کسی رو که دوست داری
به خودت وابسته کنی
شاید مسخره به نظر برسه
اما اگر صادقانه به کسی بگی که دوستت دارم
اون از این حرف خوشش نخواهد اومد

باید با دست پس بزنی
و با پا پیش بکشی

اما دونستن همه ی این حرف ها
انجامشون رو ساده نمی کنه
خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی
و از اون دوری کنی
به امید این که
شاید ته دلش کمی دوستت داشته باشه
و یه روزی دنبالت بیاد

اما این ظاهرا تنها راه حله
اگر نتونم احساساتم رو کنترل کنم
دوباره من می مونم و
شب و تنهایی