روزگار بی وفاییه
نمی شه کارش کرد دیگه
نیومدیم این دنیا که خوش بگذرونیم و بریم
حالم بده
می دونی که حالم بده
می دونی که تعادل روحی ندارم
می دونی که اعصابم خیلی زود بهم می ریزه
پس چرا دوباره اومدی و اذیتم کردی؟
مگه نگفته بودی که برات هیچ اهمیتی ندارم
مگه نگفتی که دوستیمون تا آخر سال قبل تموم می شه
مگه نگفتی از در می ری بیرون و دیگه پشت سرت رو هم نگاه نمی کنی
مگه نگفتی دوستیت با سعید و امیر کم می شه
پس چی شد؟
مگه من دوباره از تو چیزی خواستم؟
مگه من دوباره اومدم پیشت؟
مگه من دوباره چت کردن رو شروع کردم؟
چرا اومدی و من رو اذیت کردی و رفتی؟
چقدر من هوای اون سعید نا مرد رو داشتم
چقدر جلوی مرتاح ازش تعریف کردم
گفتم بابا سعید پسر خوبیه
این قدر نپیچونش
خوب اون هم با ما بیاد بیرون اشکالی نداره
این جوابمه؟
هم تو می دونی و هم سعید خوب می دونه
که چقدر به دوستی شما دو تا حسودی می کنم
خوب نا مردا
حداقل جلوی من با هم دیگه لاس نزنین
جلوی من دست به یکی نکنین
جلوی روم مسخره ام نکنین
دیگه نمی خوام ببینمت
همین!
باز هم من موندم و
شب و تنهایی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر