درست چهار ماه پیش بود
یه شبی مثل امشب
حالم گرفته بود
تنها بودم
می خواستم با کسی حرف بزنم
و اون موقع
یک نفر رو پیدا کردم
که با اون حرف زدم
که با اون درد دل کردم
و اون شد نزدیک ترین دوستم
و عزیزترین کسم توی زندگی
اما غافل بودم
از این که شاید
من برای اون بی معنی باشم
یکی باشم مثل بقیه
یکی برای وقت پر کردن
مدت ها طول کشید
مدت ها سختی کشیدم
تا این حرف رو قبول کردم
و برگشتم
به همون تنهایی خودم
و این بار
دیگه سراغ کسی نمی رم
من هستم و
شب و تنهایی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر