۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

راز؟

احساس می کنم که آدم راز نگهداری نیستم
رازهای خودم رو زود به بقیه می گم
اما رازهای بقیه رو...

شاید دوست ندارم که برای بقیه یک معما باشم
از حل کردن معماهای وجودی بقیه ی آدم ها خسته شدم
معماهایی که در مثبت و منفی بودن جوابشون هم شک دارم
معمایی که برای چندین ماه فکرم رو مشغول کرده

هر چند شب یک بار
من رو ناراحت می کنه
من رو تنها می کنه

نمی دونم
که ناراحتی و تنهایی باعث می شه که فکر این معما به سرم برگرده
یا فکر این معماست که من رو ناراحت و تنها می کنه

فقط این رو می دونم
که وقتی اینها به هم گره می خورند
شب و تنهایی...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر