نمی تونم
انگار دست خودم نیست
وقتی غمگینم
وقتی درونم مشکلی دارم
وقتی از دستت ناراحت هستم
باهات بد رفتار می کنم
بد حرف می زنم
و خودم هم از کاری که می کنم ناراحت می شم
می دونی
دوستیمون توی یک چرخه ی بدی افتاده
اولش با هم دوستیم
خوبیم
تو با من خوبی
من با تو خوبم
هر دومون خوشحالیم
بعد کم کم دوستیمون زیاد می شه
و یک دفعه تو یک زد حال گنده به من می زنی
شاید به قول خودت
همون احساس عدم امنیته
که باعث می شه نخوای زیاد با هم دوست بشیم
به هر حال
من عصبانی می شم
و به قول تو
می شم استاد تو گرفتن حال تو!
درگیریمون زیاد میشه
تا جایی که با هم دعوا می کنیم
و معمولا بعد از چند روز دوباره با هم دوست می شیم
سر جای اول
روز از نو و روزی از نو
این چرخه من رو خیلی اذیت می کنه
چون نمی دونم
همه ی این حرف ها ساخته ی ذهن خودمه
یا واقعا وجود دارن
و تو منو بیشتر اذیت می کنی
با سکوتت
با رفتارهاییت که باعث می شن من بیشتر به خودم شک کنم
نمی دونم چرا دارم این حرف ها رو برات می گم
وقتی خودت بهم گفتی
خیلی واضح گفتی
که چون دلت برام می سوزه
باهام دوست شدی
و نه منو دوست داری
و نه من برات هیچ ارزشی دارم
انگار این تکرار تمومی نداره
که من دلم بگیره
و بشینم برات ای میل بزنم
و چند روز چشم انتظار جوابت باشم
و هیچ ...
این ای میل هم مثل بقیه ...
دیگه پنیر من بو گرفته
هی داره کمتر و کمتر میشه
باید بار سفر ببندم
باید از این دیار برم
باید آدم ها رو فراموش کنم
شب و تنهایی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر