۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

پایان ماجرا

سلام متین
رفیق شفیق
یار شبهای تنهایی

مدت زیادی می گذره از بار اولی که عاشق شدم
حس غریبی بود
دلتنگی عجیبی داشتم
نمی دونستم باید چکار کنم
هیچ وقت چنین علاقه ای به یک دختر پیدا نکرده بودم
نمی تونستم تصورش رو بکنم که بتونم روزی باهاش صحبت کنم
تو خانواده ای بزرگ شده بودم
که به خاطر این که همیشه داشتم گل های قالی رو می شمردم
مورد تشویق قرار می گرفتم
مدت ها ساکت بودم
دور از خانواده
خیلی برام سخت بود
هیچ کی رو نداشتم باهاش درد و دل کنم
و دیوانه شدم
دیوانه ی دیوانه
فکرم برای خودش می چرخید و واقعیت می ساخت
داشتم دست و پا می زدم برای این که باهاش دوست بشم
اما حتی نمی تونستم راحت باهاش حرف بزنم
تا این که دیدم خانم شده دوست دختره یکی از بهترین دوستام
دیوانه تر شدم
و روز به روز اون از من بیشتر بدش می اومد
و من درمونده تر می شدم
اگه عاشق نشده باشی
نمی تونی حس من رو درک کنی
کم کم رابطه مون به دعوا کشید
به خاطر دیوانه بازی هایی که در می آوردم
و اون رو اذیت می کردم
تا این که یک روز
دیگه جواب سلام من رو نداد
فهمیدم که دیگه کارم تمومه
چند ماهی رو تحمل کردم
تا رفتم دانشگاه
ولی از ذهنم بیرون نمی رفت
سال اول دانشگاه حالم بد بود
زندگی نداشتم
تا اون ماجرای تابستون که برات تعریف کردم
که مثل پس فراری ها
رفتن تهران و
خدا کمکم کرد

وقتی خونه یاشار دیدمت
ازت خوشم اومد
یه حس لحظه ای
این هم از اون حس هاییه که اگه تجربه نکرده باشی درکش نمی کنی
اون شب با خودم عهد بستم
که هیچ کاری نکنم
هیچ کاره هیچ کار
بلکه صبر کنم
تا این که اگه خدا صلاح دونست
کاری کنه که دوباره ببینمت
تابستون سختی رو گذروندم
توی اون مدت یک بار توی دانشگاه دیدمت
و نمی دونم چرا
تو شده بودی خدای ذهن من
خیلی احمفانه است
می دونم
ولی تو شرایط من
فکر و عقل حرفی برای گفتن نداشتن

تا اون روز به یاد موندنی
که با هم رفتیم کنویینگ
خیلی گرفته و غمگین بودی
و هیچ حرفی نمی زدی
اون روز هم گذشت و تنها نتیجه ای که داشت
این بود که توی فیسبوک و یاهو ادت کردم
ولی تصمیم نداشتم کار بکنم
تا اون شب کذایی
که دیوانه شدم
دوباره
همون شبی که توی فیسبوک روی یه چیزی که شیر کرده بودی کامنت گذاشتم
چند جمله نوشتیم
تا این که
امیر و سعید هم اضافه شدن
نحوه ی حرف زدن امیر داشت داد می زد که چی تو ذهنشه
امیر رو خوب می شناختم
و تمام اون حرف ها و شرایط
من رو یاد 6 سال قبل می انداخت
یاد اون روزی که اون پسره که مثلا دوستم بود اومد و با خنده ی بدی گوشیش رو بهم نشون داد که ببین اون دختره به من زنگ زده که بریم بیرون
حالم حسابی بد بود
نمی دونستم چی کار کنم
با همه صحبت می کردم
شاید آروم بشم
ولی نمی تونستم بگم چی تو سرمه
چه مشکلی دارم
آدم ها به من می خندیدن
که چطور کسی رو که فقط دوبار دیدیش این قدر برات مهمه؟
یکی از دوستام
بهم گفت حسین باید یاد بگیری که با دختری که دوستش داری ارتباط برقرار کنی
که بشناسیش
که بفهمی تو دل اون چی می گذره
حتی با هم قرار بگذارین برین بیرون
اشکالی نداره
خلاف شرعی که نمی خوای بکنی
و من دائم می گفتم
آخه حرفی واسه گفتن ندارم
من امیر نیستم که شیرین زبونی کنم و مزه بریزم و دخترا از من خوششون بیاد
انقدر بهم اسرار کرد
که من یاهو مسنجر رو باز کردم و نوشتم سلام
قبلم داشت تند تند می زد
حالم کلا بد بود
و از تنها چیزی که گفتم
حال بد خودم بود
و تو به من دلداری دادی
شاید نمی دونستی که دل داری تو چقدر آرومم می کنه
خلاصه شب اول به خیر گذشت

البته من اشتباه نمی کردم
امیر می خواست با تو دوست باشه
و من جلوش احساس حقارت می کردم
حس می کردم من گیک بدبخت که یه عمر سرم تو کتاب و کامپیوترم بوده
چه حرفی دارم با یک دختر بزنم؟
کدوم دختریه که بین من و امیر من رو انتخاب کنه؟
و هنوز هم احساس می کنم
که اون اول که با ما ها دوست شدی
به سمت امیر گرایش بیشتری داشتی تا من یا سعید
ولی خوب به قول آیدا
آدم هایی مثل امیر زود شناخته می شن
مدتی نگذشت که امیر بی خیال تو شده بود
و افتاده بود دنبال مرتاح
ولی این حس حسودی من رو کم نمی کرد
و اتفاقا وقتی می دیدم که تو و امیر رابطه ی خوبی دارین
بیشتر به امیر قبطه می خوردم
یه جایی که دیوانه شدم
مسافرت اتاوا بود
فکر کنم خودت هم فهمیدی
شاید اگه برات تعریف کنم که سر چی
من حالم اونقدر بد شد
اصلا باورت نشه
ولی وقتی حالم بد بود
دیگه واقعیت برام رنگی نداشت
همه چیز رو تیره و تار می دیدم
هر چند که بعدا فهمیدم که
بین تو و امیر هیچ خبری نبودی
و حتی توی اون مسافرت هم
تو فرقی بین من و امیر نمی گذاشتی
ولی دیوانگی
این حرف ها حالیش نیست

دیوانگیم رو خیلی جاها نشون دادم
یادم نمی ره اون شبی که بدون چوب دستی تا پشت ساختمون رو دویدم
اون موقع تو خدای من بودی
یک دختر کامل و تمام
و اون شب طوری از سیگار برام تعریف کردی
که فکر کردم شاید خدا رو بشه از تو گرفت
اما سیگار رو نمی شه
و دیوانه شدم
بعد از اون
هر وقت که اسم سیگار رو به زبون میاوردی
یا هر چیز دیگه ای که ربطی به تو و سیگار داشت
من رو یاد اون شب می انداخت
و دوباره قلبم شروع به تپیدن می کرد
تقریبا همیشه از چهرم این حس معلوم بود
تنها باری که خیلی خودم رو کنترل کردم
وقتی بود که داشتی با خوشحالی تعریف می کردی که توی ایران با زن داییت می رفتی و قلیون می کشیدی
من یه نفس عمیق کشیدم و
به روی خودم نیاوردم
می دونم اون اتفاق اولی که افتاد
باعث شد دیگه هیچ وقت نتونی با من راحت صحبت کنی
نتونی احساساتت رو برای من بگی
از همون شب ما از هم فاصله گرفتیم
ولی دیوانگی من که تمومی نداشت
هر روز هر روز بیشتر اذیتت می کردم
و هر روز و هر روز بیشتر اذیت می شدم
و هر روز و هر روز بیشتر از هم دور می شدیم
همون چیزی که ازش می ترسیدم
بالاخره اتفاق افتاد
بارها از این ترسم برات صحبت کردم
یادمه که در مورد آهنگ ترس شادمهر باهات صحبت کردم
و گفتم متین من خیلی می ترسم
اصلا شاید همین ترس باعث دیوانگی من شد
ولی چیزی که می دونم
اینه که این دیوانگی
باعث تنفر تو از من شده
نمی دونم
شاید هم متنفر نباشی
شاید فقط دوستم نداشته باشی
ولی برای یک عاشق فرقی نمی کنه
یادمه بهت گفتم خودم رو می بینم و یاد فیلم قرمز می افتم
که یک عاشق
چطور دیوانه شد

شاید اون اوایل که با هم دوست بودیم
اون شبهای اولی که با هم چت می کردیم
که با تمام وجود می خواستم کمکت کنم و تو رو از غم و تنهایی در بیارم
تاثیری روی تو گذاشته باشه
شاید اون موقع احساس نیازی می کردی به اون صحبت ها
ولی الان دیگه حالت خوب شده
و برای تو
من دیگه یک مهره ی سوخته ام
(از این جمله متنفرم
یکی از دوستام به نام امیر
بعد از اون ماجرای دوستی اون دختره با دوست من
هر روز و هر شب به من تعنه می زد
که تو یک مهره ی سوخته ای
الان که درست فکر می کنم
می بینم که راست می گفت)

تو دیگه حالت خوب شده
تو بالاخره عاشق شدی
یادمه اون روزهای اول چقدر در مورد عاشقی می خواستم باهات صحبت کنم
که عاشقی دوای دردته
و تو می گفتی که به عشق اعتقادی نداری
و چه احساس پوچی بهم دست می داد
که می دیدم
عاشق کسی شدم که به عشق اعتقادی نداره
بالاخره تو عاشق شدی
اما...
عاشق کس دیگه ای شدی
می تونم حدس بزنم که عاشق کی شدی
و امیدوارم که اون آدم
لیاقتش رو داشته باشه
و تو هم
به عشقت برسی
و مثل من
درمونده نشی
و محکوم به فراموشی

احساس بی لیاقتی دست از سر من بر نمی داره
زندگی خودم رو تباه کردم
تو رو توی این مدت کلی اذیت کردم
و حالا سر در گم شدم
از همه جا رونده و مونده شدم

روزی رو یادمه
که احساس کردم
دیگه هیچ وقت به اون دختر نمی رسم
اون شب آرزو کردم
که ای کاش زمان به عقب بر گرده
و من بتونم جبران کنم
و امشب
دوباره در فکر این آرزو بودم
که ای کاش زمان به عقب برگرده
و می دونم
که دیگه هیچ وقت به تو نمی رسم

خلاصه این که متین خانم
هر چند ما برای شما حقیر و ناچیز بودیم
تو جای بزرگی تو دل ما داشتی
ولی می دونم که راه عاقلانه
اینه که پام رو از زندگی شما بکشم بیرون
و بگذارم هر طوری که دوست داری زندگی کنی
برات آرزوی موفقیت می کنم

من هم باید برم به درگاه خدا
و انقدر التماس کنم
که من رو ببخشه
و کمکم کنه

التماس دعا
شب و تنهایی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر